تبلیغات
بروجــرد ســرزمین فــرزانگان

.
.
نویسنده و مدیر وبلاگ
مراکز دولتی بروجرد
47709493259335201278.jpg (200×266)


محمد گودرزی - پیرامون تاریخ و فرهنگ بروجرد :

« تنها خداست که می ماند ، خدایی که سکون سکوت را در صدا شکست و سخن را آفرید تا گوهر صدا را بنمایاند و بایسته دید این امانت را به انسان بسپارد .»


   غلامحسن اصغرزاده متخلص به احسان به سال 1313 در بروجرد زاده شد. پدرش عبدالکریم به پیشه ی آجیل فروشی اشتغال داشت. ظاهراً او نخستین کسی بود که این پیشه را در بروجرد رونق داد و چون سلامت نفس و درستکاری اش را همگان می  دیدند ، مورد حرمت دیگران قرار داشت. احسان از خردسالی راهی مکتب و مدرسه شد و خواندن و نوشتن را آموخت و با متون ساده ی ادبی آشنا گردید. از همان بچگی به " میرزاغلامحسن " مشهور شد. در گذشته رسم بود به آنان که ره درس و علم پیش  می گرفتند و با امور حسابداری زمانه آشنا  می شدند، میرزا بگویند. این لقبی بود که مادرش تا زنده بود، پسر را بدان صدا می کرد: میرزاغلامحسن. تردید نیست که اگر این میرزا غلامحسن به تحصیلات رسمی فرصت می یافت، امروزه روز در شمار استادان به نام فرهنگ و ادب ایران زمین می بود. به ویژه آن که با داشتن طبعی ظریف و ذوقی لطیف در سخن گفتن و شعر سرودن ، از همان نوجوانی شگفتی دیگران را برانگیخته بود. اما تقدیر به گونه ای دیگر رقم خورد . مرگ پدر در زمانی که میرزاغلامحسن تنها 18 سال داشت، مسیر زندگی اش را به کلی دگرگون ساخت و میرزای جوان به صورت تمام عیار به کار و کسب پرداخت. سرپرستی مادر، 7 برادر و یك خواهری که همگی از او کوچکتر بودند، وظیفه ی بسیار سنگینی بود که ناخواسته بر دوشش گذاشته شد. خود در این باره می نویسد :


« من سرپرستی خانواده را بر عهده گرفتم. سرپرستی که از نظر تجربی هیچ چیز از زندگی نمی دانست. با همه ی اشتباهات زندگی را ادامه می دادیم. برادران هم یکی پس از دیگری به میدان کار آمدند. به هر صورتی بود حرمت خانواده را حفظ کردیم. »


  حرمت خانواده حفظ شد اما دشواری های اداره ی چنین خانواده ی پر جمعیتی آن هم در زمانی كه سدی هولناك از انواع  محدویت، زندگی را بر مردمان عادی سخت ساخته بود، گاه روح حساس سرپرست جوان را چنان متاثر و اندوهگین می ساخت که مرگ را آرزو می داشت :



ای مرگ  بیا  ز  زندگانی     سیرم         ای عمر سرا  کزین سرا دلگیرم
تقدیر چرا برای من خواست چنین          با لله  که به جایی نرسد  تدبیرم


   اما جوان به جهان معنا و خدای جهان ایمانی راسخ داشت و پیشامد ها را  هر چند تلخ، آزمونی الهی می دانست. دل آگاه بود که ان مع العسر یسرا ( س 94 - 6 ) با چنین باوری ژرف، امید به زندگی در وجودش شعله ور گردید. از خود گذشتگی برای آسایش مادر، خواهر و برادران آتش این شعله را برافروخته تر می ساخت. مجدانه به کار و تلاش پرداخت و با هر زحمتی که بود بر دشواری های زندگی چیره آمد. بالندگی برادران و توفیق نسبی شان در زندگی، به  زودی تلخی رنج آن سال ها را برایش گوارا نمود.



*          *         *

   کار و کسب، میرزای جوان را از ذوق و شوق سخن پردازی جدا نساخت.  او این سال ها را  بیشتر در مجالس مذهبی آن روز به سرودن اشعار در مدح و رثای بزرگان دین سپری کرد. مدت ها در جلسات تجوید قرآن شیخ مفیدی حضور یافت و زمانی طولانی به هم نشینی با وعاظ و سخنرانان دینی گذراند. از همین رهگذر به مجلس خطابه ی مرآه الصفا کشیده شد. مرآت روحانی فاضل، هنرمند و صاحب ذوق بود. ظاهری بس آراسته داشت. همواره لباس زیبا و خوش رنگ و بی اندازه پاکیزه به تن می کرد. کلامش زیبا و دلنشین بود و به واسطه ی تسلط بر متون ادب فارسی و عربی گاه سخن، لطایف و ظرایف را به گونه ای زیبا به کار می بست. این روحانی فاضل با خرافه هایی که به نام مذهب وسیله ی سرگرمی عامه را فراهم می نمود، میانه ای نداشت و گاه بر منبر چنین پیرایه هایی را به نقد می گرفت. این ویژگی ها میرزای جوان و جستجو گر را شیفته ی مرآت ساخته بود. آشنایی با مرآت به رابطه ای نزدیک و صمیمی تبدیل شد. با مرآت بود که سیر در دنیای بی پایان اندیشه را آزمود و جان و خرد را از بستگی و جمود بیرون برد. در این سیر خوش بدانجا رسید که اندیشه هم از رفتن بازماند، دیگر دل بود که سوی بی نهایت می شتافت:

«  هر چه پیشتر می رفت ، بیشتر احساس سبکبالی می کرد .  علایق رنگ می باختند ، ذائقه طعم معنی می چشید ، سروشی در  جانش می سرود : به کجا چنین شتابان ؟ چه می جویی ؟ که را می خواهی ، مقصدت کجاست ؟  »


و خود بر زبان جاری می ساخت:

« پشت این گنبد بی پایه و سر

پس این خیمه ی بی روزن و در

 در همانجا که خرد را  ره نیست

 کس به کیفیت آن ، آگه نیست

 

در همانجا که اگر مرغ خیال

          عزم پرواز کند

 سوزدش آتش حیرت پر و بال

 در همانجا که سرا پرده ی غیبش گویند

عارفان راه به سویش پویند ...  »


« احساس غریبی داشت.... زلال نگاهش تا فراسوی افق جاری شد . ا آنچه را که سالها می انگاشت به معاینه می دید . »

 

  اینک او انسانی دیگر شده بود. گر چه  از سنین جوانی چندان فاصله نگرفته بود اما نگاهش به هستی ، نگاه پیران فرزانه ای را مانند بود که پس از سال ها سیر و سلوک معنوی دنیا را با تمام جاذبه های دل فریبش به هیچ می انگاشت :


ز شب شباب عمرم نگذشته  گر چه پاسی
نه  به  هستی اعتنایی نه ز نیستی هراسی
نه  به  کام دل دعایی ،  نه ز لب نوای عجزی
که همه جهان  نیرزد  به  ندای   التماسی
غرض از وجود انسان اگر این نمود رنج است
چه پدیده ی تباهی چه  اصول  بی  اساسی
به حریم قدس ما را که  دلیل    راه      گردد
که  دلم  نیاز دارد   به  سرودن    سپاسی
به   کتاب  شعر  خلقت  غنی   و   فقیر  مانا
که دو معنی اند و لفظی به مثابه ی جناسی
همه شب  لباس راحت  شده  خصم  خفتن من
چو  فقیر تیره روزی که خزیده  در  پلاسی
ز جهان  واقعیت   نه  عجب که دور  ماندی
تو که بنده ی گمانی  تو که برده ی  قیاسی


*          *          *

 

  در اوایل دهه ی چهل و با ورود زنده یاد هادی حایری ( کورش ) به بروجرد ، زمینه ی تشکیل اولین مجمع ادبی در بروجرد فراهم شد . حایری که هم شاعر بود و هم نویسنده و محقق و در آن سال ها به عنوان رئیس اداره ی غله به بروجرد آمده بود ، کوشید تا با شناسایی شعرای شهر ، یك محفل ادبی به وجود آورد . با تلاش او همه ی آنانی که طبع شعر سرودن و ذوق ادبی داشتند گرد هم آمدند و  مجمع شعرای شهر با نام انجمن ادبی دانشوران را تشکیل دادند . احسان در باره ی آشنایی با حایری می گفت :

«  مرحوم حایری در همان اوایل سکونت در بروجرد ، نام و نشانیم را  از برخی آشنایان  شنیده بود  و علاقه داشت مرا ببیند . روزی برای دیدنم به حجره آجیل فروشی ام آمد. ساعتی را به گفتگو در باره ی شعر و ادبیات گذراندیم .  در همین نخستین جلسه ی آشنایی ، از من پرسید که به چه نامی تخلص می کنم ؟  به او  گفتم من تخلصی ندارم ،  گفت  که  امروز  به من بسیار محبت و احسان کرده ای ، همین تخلص را انتخاب کن ، احسان . »

    احسان ، باستانی ، جهانگیری ، حزین ، رشیدی آشتیانی ، شاداب ، صابری ، عالم زاده ، فیروزی ، کوشا و معماری از اعضای همیشگی انجمن ادبی بودند . نشست های هفتگی انجمن سه شنبه ها در محل کتابخانه ی عمومی شهر  بر پا می شد . سروده های تازه اعضا خوانده می شد و مورد نقد و بررسی قرار می گرفت . دانش گسترده ی ادبی ، ذوق لطیف هنری،مطالعات عمیق فلسفی و عرفانی و به ویژه بهره مندی از ذهنی پویا و دیدی نقاد ، احسان را چهره ی شاخص انجمن کرده بود . در جلسات نقد اشعار حاضران ، کلام آخر را او بر زبان می راند و چون همگی از مقام ادبی اش آگاه بودند  و به انصافش در نقد  باور داشتند رای او را به جان  می پذیرفتند .  با این همه ، او فروتنانه خود را عضو کوچک انجمن می دانست و حرمت همگان ، به خصوص جوان تر ها را به زیبایی تمام پاس می داشت . چه معتقد بود :


عرض ادب از هنر است آیتی                     بی ادبی باشد   عرض هنر


       در همین زمان  و از رهگذر انجمن ادبی شهر بود که با زنده یاد  مهرداد اوستا آشنا شد . مقام اخلاقی و شان ادبی احسان سخت مورد توجه اوستا قرار گرفت . اوستا در چهره ی احسان ، اوستایی دیگر می دید که بدون حضور در کلاس درس دانشگاه به بالاترین سطوح ادبی رسیده بود . اوستا به احسان  ارادتی تمام داشت چنان که در محافل و جلسات او را بر خود مقدم می داشت . درج نام احسان در کنار بزرگان ادب معاصر ایران زمین ، در کتاب گران سنگ تیرانا جلوه ی دیگری از ارادت اوستا به احسان بود .

     با منتقل شدن حایری از بروجرد ، انجمن ادبی دانشوران تعطیل شد اما انجمن دیگری به صورت غیر رسمی و خود جوش در حجره ی احسان تشکیل گردید . بیشتر روزها دوستداران شعر و ادب پارسی و آنان که ذوق سرودن داشتند ، عاشقانه به سوی حجره ی او می شتافتند . و احسان با رویی گشاده ، حضور این دوستان و آشنایان را به گرمی پذیرا می شد. او باور داشت که :


راهی به بهشت بی در و دربان است          بوی خوش آشنا ز هر سو که وزید


   شمار حاضرین در این شبه انجمن گاه به بیش از ده نفر می رسید و نشست های آن تا پاسی از شب گذشته ادامه می یافت . هر چند برخی از خویشان به این شبه انجمن به طعن ، شعبه ی تعریف لقب داده بودند اما اهل فکر می دانستند که همین شعبه ی تعریف ، مهم ترین محفل ادبی شهر است . بعد ها  دکتر روزبه  شاعر و محقق به نام ،در خاطرات خود از احسان ، به این نکته اشاره کرد که  در دوره ی نوجوانی و جوانی سروده های خود را در همین حجره برای احسان می خوانده است تا نظرش را بداند . این محفل گرم و صمیمی تا هنگامی که احسان به کسب اشتغال داشت ، استمرار یافت .


ادامه دارد...




طبقه بندی: مشاهیر بروجرد،
برچسب ها: فراز هایی از زندگی اندیشمند فرزانه و شاعر آزاده غلامحسن اصغرزاده ( احسان ) - قسمت اول، غلامحسن اصغرزاده، احسان اصغر زاده، محمد گودرزی، پیرامون تاریخ و فرهنگ بروجرد،
[ پنجشنبه 1392/05/31 ] [ 11:08 ] [ محمد امین جلیلی ]
.: Weblog Themes By Mohammad Amin Jalili :.

درباره وبلاگ

ایمیل وبلاگ:

Boroujerdiha@Gmail.Com

---------------------------------

آروزی من این است، هر بروجردی که به اینترنت وصل می شود اولین سایتی را که می بیند بروجرد سرزمین فرزانگان باشد.

---------------------------------

هر گونه کپی برداری از مطالب و عکس های این وبلاگ اعم از باز نویسی، خلاصه نویسی، نقل مطلب، برداشت به صورت دست نویس، کپی، تکثیر و یا هرگونه چاپ سنتی و دیجیتالی، استفاده به صورت کتاب الکترونیک، لوح فشرده، قراردادن مطالب بر روی اینترنت و وب سایت ها و هر گونه شبکه ی کامپیوتری دیگر و به طور کل هر گونه استفاده اشخاص حقیقی و حقوقی در جهت منافع معنوی و مادی خود، بدون اجازه ی نگار نده ممنوع بوده و بر اساس بند (5) ماده ی 23 قانون حمایت از مولفان و مصنفان و قوانین مربوط به جرایم رایانه ای کشور قابل پیگیری در محاکم قضایی می باشد.

تمام وبلاگ های لینک شده در ستون پیوند ها اجازه ی کپی برداری مطالب با درج منبع را دارند.

---------------------------------

لازم به ذکر می باشد که اینجانب (محمد امین جلیلی) به علت ممنوعیت استفاده از فیلتر شکن هیچ گاه در فیس بوک عضو نبوده و وبلاگ اینجانب ( بروجرد سرزمین فرزانگان با آدرس Boroujerdiha.Mihanblog.Com ) هیچ صفحه ای در فیس بوک ندارد.

---------------------------------
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار وبلاگ
بازدیدهای امروز : 2 نفر
بازدیدهای دیروز : 3 نفر
كل بازدیدها : 9 نفر
بازدید این ماه : 6 نفر
بازدید ماه قبل : 8 نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
Online User